عشقم مرد

من از نو ساختم

با این که شعارم اینه که هر کی رو تو قبر خودش میذارن و از پند و نصیحت کردن بلدم میاد ولی خواشا از داداش کوچیکتون که واقعا کوچیکتونه اینا رو گوش کنید و یکمی فکر کنین بهشون. نمیخوام مثل بعضیا بگم عاشق کسی نشین چون عشق غیر خدا حرامه و...،اتفاقا عشق مقدس ترین چیزه به نظر من،فقط بیاین قبول کنیم که الان دیگه عشقی وجود نداره.عشق مرده.کی فکرشو میکرد الهام من به خاطر یه اپارتمان 60متری رو عشق 6سالمون پا بذاره؟به خدا اشتباهه دل بستن تو این زمونه،ادمای این زمونه به خاطر پول برادرشونو میکشن چه برسه به...،به قول یکی از رفقا "زمین رو تو هشتاد روز دور میزنند چه برسه به ما...!"سعی کنید جوونیتون نسوزه،تمنا میکنم به پاتون میافتم خودتوونو حروم نکنید با زندگی کسیم بازی نکنید.ما یه بار فرصت داریم واسه زندگی کردن تباهش نکنید! جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را... نجستم زندگانی را تبه کردم جوانی را... الان حال من خوبه پارسال همین موقع روزی هزار تا قرص دکترا به خوردم میدادن،یه سال فقط تو خواب بودم. اگه همچین بلایی سر خودتون یا دورو بریاتون افتاده کامنت بذارین بگم چیکار کردم که الان احساس خوشبختی میکنم و واقعا خوشبختم.
نوشته شده در 93/03/26ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط میلاد| |

نوشته شده در 93/05/06ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط میلاد| |

ارامم مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها دریده اند!خدایا ببخش که بعد از این که همه چیمو باختم تورو یافتم!کاش ادم بودمو از اول گمت نمیکردم.هم شرمنده ی خدام هم شرمنده ی خودم هم شرمنده ی این هف هش سالی که تباه شده هم شرمنده ی خانوادم هم... خدایا روسیاهم
نوشته شده در 93/04/31ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط میلاد| |

خدایا من کم درد دارم که این داریوشم داره نمک میپاشه؟اخه این چه خواننده ایه که دوستش دارم خدایا.اه
نوشته شده در 93/04/31ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط میلاد| |

امروز دوباره دیدمش...،باز تو خیابون گریه کردم اما بعد رد شدنش و نذاشتم ببینه باز تب شدید دارم باز... امروز خیلی فاتحانه نگام کرد،داغون شدم با نگاهش.چون روزه بودم سرمو اوردم پایین اخه عشق من الان ناموس یکی دیگس.همون لحظه میخواستم سیگار روشن کنم اما جولو خودمو گرفتم و روزمو نشکستم.خدایا بهم ارامش بده بهم صبر بده بهم اراده بده.خدایا ممنون.اخه هروقت میدیدمش قلبم باز شرو میکرد دستام میلرزید تیکم شرو میشد.اولین بار بود بعد باخدا دوست شدن میدیدمش.خدایا مرسی هوامو داری و نذاشتی کارم باز به بیمارستان بکشه.ممنون
نوشته شده در 93/04/31ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط میلاد| |

خدایا فدات بشم اگه شیطان قصدم رو کرد قصدش رو کن.خدایا نذار توبه ای که کردم بشکنه.خدایا نذار بعد ماه رمضون دوباره همون اش باشه و همون کاسه.خدایا من همه ی سعیم رو میکنم ولی به کمک توام احتیاج دارم.خدایا من اومدم تو این راه و هدفم فقط دیدن لبخند رضایت توئه کمک کن هدفم و راهم کج نشه.خدایا نفسم رو پر کن از حس بودنت در کنارم.خدایا دوستت دارم
نوشته شده در 93/04/29ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط میلاد| |

همه ی بدبختیا از اونجایی شروع میشه که کسی روکه عددی نیس رو به توان میرسونیم.حالا طرف فوقش صفرویکه‎ ‎
نوشته شده در 93/04/18ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط میلاد| |

خدایا قلبمان را مانند قبله نما کن!که فقط در سمت قبله ات ارام باشد.... بینشی بده تا بدانیم که در کنار اهن رباهایه دنیا فقط موقتا ارامیم که در واقع نیستیم دور نگه دار اهنربایه شیطان را از قبله نمای دلما تا مارا به هر طرف که خواست نچرخاند...آمین

نوشته شده در 93/04/18ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط میلاد| |

جا نماز اب نمیکشم،هر کاری که فکرشو بکنین کردم تو زندگیم از مواد تا عیاشی.بعد الهام هر کاری میکردم که از یادم بره.مستی نعشگی... اما وقتی به خودم اومدم همه چیو گذاشتم کنار جز نفس کشیدن.حتی قرصایی که دکترا داده بودن.نارسایی قلبی پیدا کردم.تپش قلب،تیک عصبی،لرزش دست...،اما دارو نمیخورم.اینا یادگار الهامن دوستشون دارم.یه شب خدا به دادم رسید،همون موقع پاشدم غسل گرفتم و چون هیچ لباس پاکی نداشتم چادر مادرمو بستم به کمرم و یه پیرهن نو پوشیدم تا صبح نماز خوندم.از اون موقع واقعا به ارامش رسیدم.حسی رو دارم تجربه میکنم که نداشتم تو عمرم.اصلا نمیشه توصیفش کرد.از اون موقع ارومم.الان که ماه رمضونه هر کی هستی و هر کاریم کردی پاشو برو پیش خدا.نگو فردا همین الان پاشو. خدا میگه صد بار اگر توبه شکستی باز ای...،این همه عشقی که به بندش میدی رو نصفشو به خدا بگی و ببینه دوستش داری مطمئن باش بغلت میکنه.یا علی بگو و پاشو.یا علی...
نوشته شده در 93/04/18ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط میلاد| |

یک رنگ که باشی زود چشمشان را میزنی...، خسته میشوند از رنگ تکراریت. این روزها دوره ی رنگین کمانهاست
نوشته شده در 93/04/17ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط میلاد| |

اگه کسی دستتونو گرفتو دلتون لرزید،زیاد عجله نکنید،چون به زودی با دلتون کاری میکنه که دستاتون میلرزه!
نوشته شده در 93/04/16ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط میلاد| |

اری از پشت کوه امده ام!!! چه میدانستم،این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد... برای عشق خیانت کرد... برای خوب دیده شدن،بد را نشان داد... برای به عرش رسیدن،دیگری را به فرش کشاند... وقتی هم با تمام سادگیم(صادقیم) دلیلش را میپرسم،میگویند: از پشت کوه امده!!! ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم، و تنها دغدغه ی زندگیم،سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد، تا این که این ور کوه باشم و گرگ...
برچسب‌ها: پشت کوه
نوشته شده در 93/03/30ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط میلاد| |

گرگ ها همیشه زوزه نمیکشند! گاهی هم میگویند:دوستت دارم! و زودتر از اینکه بفهمی بره ای،میدرند خاطراتت را... و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته...
برچسب‌ها: گرگ
نوشته شده در 93/03/30ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط میلاد| |

زیاد خوبی نکنید! انسان فراموش کار است! از تنهاییش که در بیاید! تنهاییت را دور میزند! پشت میکند به تو... به گذشته اش... و روزی میرسد که به تو میگوید:شما؟؟؟
برچسب‌ها: خوبی بیش از حد
نوشته شده در 93/03/30ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط میلاد| |

حواسمون باشه که وقتی کسی به سمتمون میدوه،احتمال بدیم که از کس دیگه ای داره فرار میکنه...
نوشته شده در 93/03/30ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط میلاد| |

ببینید کیا تو زندگیمون هستن... مادر،مادری که سخت عذاب کشیده تا ما به دنیا بیایم،حداقل 4سال شبا نخوابیده و شب رو روز بادل و جون ازمون مواظبت کرده،اگه هشتاد سالمونم بشه اگه یه اخ کوچیک بگیم جونش در میاد،حاظره جونشو بده تا یه خار تو دستمون نره.... هر چی بگیم کمه در مورد مادر. پدر،پدر که از جون مایع میذاره و صب تا شب جون میکنه و هر حرف و تحقیر و منت و بدبختی رو تحمل میکنه که ما تو رفاه و اسایش باشیم و از بچه ی فلان پولدار عقب نباشیم.... خواهر،که هزار تا هم بچه داشته باشه و عاشق ترین همسر دنیا باشه باز طرف ماست و یه تار مومونو با دنیا عوض نمیکنه... برادر،برادری که اگرم هزار تا مشغله دردسر داشته باشه با یه تک زنگ با کله میاد به دادت میرسه،اگه زیر یه دنیا قرض هم باشه ازش کمک بخوای اگر نداشته باشه به هزاردر میزنه تا حرفمون روزمین نیافته... اما ما چی؟واقعا قدرشونو میدونیم؟خود من به خاطر یه غریبه که با دوتا دوست دارم و عاشقتم گفتن الکی زندگیو خانواده و همه چیمو غارت کرده بود.به خاطر همچین ادم پوشالی جولو زمین و زمان وایستاده بودم.هزار بار بی احترامی که هیچ بددهنی توهین کرده بودم به پدرو مادرم.خدا ببخشه. بیاین این کارارو نکنیم.به قران چوبشو خود ادم میخوره.اگه وبمو کامل بخونین میفهمین شعار نمیدم و چیا به سرم اومده.بیاین عاقلانه رفتار کنیم بیاین به خاطر دوستت دارم یه غریبه دل کسایی که از دل و جون عاشقمونن رو نشکنیم.به خدا چوب خوری داره...
نوشته شده در 93/03/27ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط میلاد| |

عاشقی مثل قمار کردن میمونه،سرتاپا ریسکه،باخت رو در نظر داشته باشین.مثل من نباشین که فقط به برد فکر میکردمو وقتی باختم....
نوشته شده در 93/03/26ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط میلاد| |

دیگه تا صبح تو اتاق تاریک نمیشینم سیگار بکشم و گریه کنم، تا صبح میشینم اما چراغ رو روشن میکنم سیگار و گریه هم دیگه نیست.تا صبح با خدا میشینیم حرف میزنیم واسش گلایه ی گذشتمو نمیکنم و نبش قبر نمیکنم،اصلا هم در مورد نداشته هام حرفی نمیزنم،اصلا دوس ندارم ناراحتش کنم الهی راضیم به هرچی که شده و هرچی که قراره بشه،خودمو سپردم دست تو و ایمان دارم موفقیتم تو همین اعتماده.دیگه نمیگم سرنوشت و بدروزگار و شانس میگم حکمت و رحمت و مصلحت خدا
نوشته شده در 93/03/22ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط میلاد| |

چیزی که سالها دنبالش بودم رو پیدا کردم! خیلی نزدیک بود بهم اما چون کور بودم نمیدیدمش. دیگه نه ارزوی مرگ میکنم نه ارزوی هیچ چیز دیگه ای! شادم خوشحالم ارامم دارم نفس میکشم... اما پشیمونم که 23سال ازش غافل بودم پشیمونم که چرا همون اول ندیدمش یه رفیق و مونس و همدم پیدا کردم که همیشه هست خیلی مهربونه هیچ وقت تنهام نمیذاره خیلی دوس داریم همدیگرو...خیلی خدااااااا،ارامشی که یاد خدا بهم میده رو تا حالا تجربه نکرده بودم و لذتی بالاتر از این نیست تو دنیا.با خدا دوست شدم الان من خوشبخت ترین ادم تو دنیا هستم.خدایا ممنون که بخشیدی غفلتمو.دوستت دارم خدایا
برچسب‌ها: خدا, عشق, عشق من, یاد خدا, زندگی
نوشته شده در 93/03/22ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط میلاد| |

به سلامتی کسی که با تمام وجود عشق و دوست داشتن رو یادش دادم اما اون رفت به کس دیگه امتحان پس بده! روی جعبه ی دلم نوشتم:احتیاط نکنید! شکستنی ها شکست... هر طور مایلید حمل کنید!
برچسب‌ها: به سلامتی, امتحان, مرد, احتیاط, دل شکسته
نوشته شده در 93/03/15ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط میلاد| |

چقدر سخته نتونی فراموش کنی... سخته دستشو تو دست کسی ببینی و روتو کنی اونور که مثلا ندیدمت اما نتونی خودتو نگه داریو بزنی زیر گریه تو خیابون سخته شب تا صب خونه بمونی و از ترس اینکه شاید ببینیش نری بیرون سخته سوختن سخته یه سال از عمرتو به لطف قرصای ارامبش تو خواب بگذرونی... سخته تو 23سالگی تپش قلب بگیری و 4تا سکته ی خفیف داشته باشی... سخته کسایی که بعد یکی دو سال میبیننت نشناسنت...
برچسب‌ها: چقدر سخته
نوشته شده در 93/03/14ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط میلاد| |

چقدر سخته نتونی فراموش کنی... سخته دستشو تو دست کسی ببینی و روتو کنی اونور که مثلا ندیدمت اما نتونی خودتو نگه داریو بزنی زیر گریه تو خیابون سخته شب تا صب خونه بمونی و از ترس اینکه شاید ببینیش نری بیرون سخته سوختن سخته یه سال از عمرتو به لطف قرصای ارامبش تو خواب بگذرونی... سخته تو 23سالگی تپش قلب بگیری و 4تا سکته ی خفیف داشته باشی... سخته کسایی که بعد یکی دو سال میبیننت نشناسنت...
برچسب‌ها: چقدر سخته
نوشته شده در 93/03/14ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط میلاد| |

MAN MILADAM IN AKHARIN POST AZ TARAFE MANE,HALAM KONIN.KHODA NEGAHDAR

 

 

 

نوشته شده در 92/04/08ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط میلاد| |

 

 نه تو رفــــــــتی

 

نه مـــــن

 

تمامـــــــــ 

 

این تنهــــــــایی به خاطر امدن یــــــک غریبـــــــــه بود...

 نويسنده مرجـــــآن 
نوشته شده در 92/04/03ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط میلاد| |

 به من گفت:خیالت تخت....

من وفادارم....

....و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی او با دگیری...


برچسب‌ها: عشق بازی
نوشته شده در 92/04/01ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط میلاد| |

تا حالا هیچکس بعداز رفتن هیچ کسی نمرده است،اما

 خیلیا بعدازرفتن کسی دیگه هیچوقت زندگی نکردند!‏!‏

نوشته شده در 92/04/01ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط میلاد| |

fagat rage gardanam munde.mizinam elhaaaaaaaaaaaaaaaaaaam mizanam


نوشته شده در 92/02/21ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط میلاد| |

رزو هایـــــــ ــــــم هواییـــــــ میـــشونــــــــ ـد ...

بهـ بــــ ـاد میــــ ـرونــد ...

دود میـــ ـشونـــد ...

حســـ میکنــــ ـم معتــ ـاد حسرتـــــ هایـــــ ـم شــ ـده ام ...




خــ ـدایــــا میـشهــ مســ ـیـر ســ ـرنـوشتـــــ رو

تغیـیـ ــر بـدیــــ؟

قسـ ــمتـــ آسـ ـفالتــــشـ دقیـــ ـقــا افتــ ـاده

تـ ـوی دهنـــ ما!













هیـــــــ ــــس ...

صــــــ ــدای پایتــ سکوتــ قلبـــ ـــم را ...

می شکنـــ ـد ...

آرام تـر قـــــ ــدم بـردار ...

ای عـــ ـزیـــــ ـــز ...













ســ ـالها رفتـــ و هنـــ ـوز

یکـــ نفــ ـر نیسـ ــت بپرســ ـد از من

کهـ تو از پنـجــ ـره آرزوها چهـ هـ ـا میخواهیـ؟

صبـ ـح تا نیـــ ـمهـ شبـــــ منتظـ ـریــ

همهـ جـ ـا مینـ ـگریــ

گاهـ با ماه سخـ ـن میگـ ـویـیـ ...

گاهـ با رهگــ ـذران,خبر گمشـ ـده ای می جویـ ـیـ

راسـ ـتیـ گمشـ ـده اتــ کـ ـیستـــ؟ کـ ـجاستــ؟

صدفیـــ در دریـ ـاستـــ؟

نـــ ـوری از روزنـ ـه ی فــ ـرداهاستــــ❤

یــا خـ ـداییــ ستــــ کهـ از روز ازلـــ نـاپـدیـ ـد استــــ؟ ...












گـــ ـاهی آدمــ ـها میـــ ـروند ...

نــه بـرای اینکــ ـهـ دلایــ ـل ماندنــ ـشان کـ ـم شـ ـده ...

بلکــ ــه انقـ ـدر کوچــ ـک اند ...

کــ ـه تحمـ ـل حجــ ـم بالای محــ ـبت تـو را نـ ـدارد ...













یـــ ــادتــــهـ یــهـ روز بـهــ ـم گــفتـ ــی:

هــر وقتـــ خـ ـواسـ ـتی گــ ـریــه کــنیـ بــ ـرو زیــ ـر بــ ـــارونــ ... کهـ نکنـهـ نــ ـامــردی

اشـــ ـکــاتـ ـو ببینــهـ و بــهتــ بخـ ــنده ...

گــ ـفتــم:اگـهـ بـ ـارون نیومــد چـ ـی؟

گــ ــفتـی: اگـ ـهـ چشــ ـم هـای قشنـــ ــگ تـ ـو ببــ ـاره آســ ـمون گریـــ ـش میگیـــرهـ ...

گـ ــفتـم: یـ ـه خواهــ ــش دارم ...

وقتـــ ـی آســـ ـمون چشــ ــام خواســتـــ ببــاره تنــــ ــهام نــــ ـذار ...

گــ ــفتــی:بــهـ چشـــ ــــم!

حـــ ــالا امــــــ ــروز ...

مــ ـن دارم گــ ـریـ ــهـ میـــ ــکنــم ... امــ ـا آســ ــمون نمــی بـــ ــاره ...

و تــ ــو اونــ دور دورا وایــستـــ ــادی و داری بــهـــ ـم میـــ ـخندی ... !













از یـــــ ـه جایــــ ـی به بعـــد

دیگهـــ...نــــ ــه دست و پا میزنی...

نــــ ــه بال بال میزنی...نــــ ــه دل دل میکنی...

نـــ ـــه داد و بیداد میکنی...نــــــ ـه گریه میکنی...

نـــــ ـه مشتتو میکوبی به دیوار...نه...

از یـــــــــ ــه جایـــ ــی به بعــــد...فقط سکـــــــ ــوتـــــــ میکنی...














ســـــ ــــــخت اســـــت یکــــ ـــــرنگــــ مانـــدن در دنیاییـــ که مـ ــردمش...

برای پـــــ ـــررنــــگ شدن حاضـــــ ــــرند هـــــــ ـزار رنـــگ باشند...






مستـــ از تو ...

مــے رقصــ ـمـ تا سرگیـــجــہ ...

تا تــ ـار شـ ــدטּ اتاقــــ ...

تا سیاهـ تر شدטּ چشمــمـ ...

تا نبینمـ ...

نبودنـ بــے دلیلتـ را ...





هوی

 

 

هر چه هستی، باش

 

 

 

                           با توام

!ای لنگر تسکین     

              ! ای تکانهای دل

!ای آرامش ساحل                          

                          با توام

                    !ای نور               

               !ای منشور                                   

         !ای تمام طیفهای آفتابی

               !ای کبود ارغوانی

        !ای بنفشابی                                

!با توام ای شور، ای دلشورۀ شیرین         

                                                    با توام                      

           !ای شادی غمگین              

                                           با توام             

          !ای غم

! غم مبهم         

                         !ای نمی دانم

                 !هر چه هستی باش

...اما کاش                          

        :نه جز اینم آرزویی نیست

                 !هر چه هستی باش

!اما باش.........




غم.........

دستهایم میلرزد....

چشمانم بغض کرده....

سردی وجودم دنیا را یخبندان کرده....

غم صدایم ، اشک سنگ را هم دیده است....

لبخند تلخم ، قهوه های شبانه را شیرین کرده....

نگاهم ، شبها ستاره ها را از آسمان به زمین می آورد ، که همدمش باشند...

اشک هایم ، ناله گرگ ها را نیمه شب به آسمان میراند....


چقدر میتوانی سنگ دل باشی.....



نوشته شده در 92/02/06ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط میلاد| |

ارزو هایـــــــ ــــــم هواییـــــــ میـــشونــــــــ ـد ...

بهـ بــــ ـاد میــــ ـرونــد ...

دود میـــ ـشونـــد ...

حســـ میکنــــ ـم معتــ ـاد حسرتـــــ هایـــــ ـم شــ ـده ام ...




خــ ـدایــــا میـشهــ مســ ـیـر ســ ـرنـوشتـــــ رو

تغیـیـ ــر بـدیــــ؟

قسـ ــمتـــ آسـ ـفالتــــشـ دقیـــ ـقــا افتــ ـاده

تـ ـوی دهنـــ ما!













هیـــــــ ــــس ...

صــــــ ــدای پایتــ سکوتــ قلبـــ ـــم را ...

می شکنـــ ـد ...

آرام تـر قـــــ ــدم بـردار ...

ای عـــ ـزیـــــ ـــز ...













ســ ـالها رفتـــ و هنـــ ـوز

یکـــ نفــ ـر نیسـ ــت بپرســ ـد از من

کهـ تو از پنـجــ ـره آرزوها چهـ هـ ـا میخواهیـ؟

صبـ ـح تا نیـــ ـمهـ شبـــــ منتظـ ـریــ

همهـ جـ ـا مینـ ـگریــ

گاهـ با ماه سخـ ـن میگـ ـویـیـ ...

گاهـ با رهگــ ـذران,خبر گمشـ ـده ای می جویـ ـیـ

راسـ ـتیـ گمشـ ـده اتــ کـ ـیستـــ؟ کـ ـجاستــ؟

صدفیـــ در دریـ ـاستـــ؟

نـــ ـوری از روزنـ ـه ی فــ ـرداهاستــــ❤

یــا خـ ـداییــ ستــــ کهـ از روز ازلـــ نـاپـدیـ ـد استــــ؟ ...












گـــ ـاهی آدمــ ـها میـــ ـروند ...

نــه بـرای اینکــ ـهـ دلایــ ـل ماندنــ ـشان کـ ـم شـ ـده ...

بلکــ ــه انقـ ـدر کوچــ ـک اند ...

کــ ـه تحمـ ـل حجــ ـم بالای محــ ـبت تـو را نـ ـدارد ...













یـــ ــادتــــهـ یــهـ روز بـهــ ـم گــفتـ ــی:

هــر وقتـــ خـ ـواسـ ـتی گــ ـریــه کــنیـ بــ ـرو زیــ ـر بــ ـــارونــ ... کهـ نکنـهـ نــ ـامــردی

اشـــ ـکــاتـ ـو ببینــهـ و بــهتــ بخـ ــنده ...

گــ ـفتــم:اگـهـ بـ ـارون نیومــد چـ ـی؟

گــ ــفتـی: اگـ ـهـ چشــ ـم هـای قشنـــ ــگ تـ ـو ببــ ـاره آســ ـمون گریـــ ـش میگیـــرهـ ...

گـ ــفتـم: یـ ـه خواهــ ــش دارم ...

وقتـــ ـی آســـ ـمون چشــ ــام خواســتـــ ببــاره تنــــ ــهام نــــ ـذار ...

گــ ــفتــی:بــهـ چشـــ ــــم!

حـــ ــالا امــــــ ــروز ...

مــ ـن دارم گــ ـریـ ــهـ میـــ ــکنــم ... امــ ـا آســ ــمون نمــی بـــ ــاره ...

و تــ ــو اونــ دور دورا وایــستـــ ــادی و داری بــهـــ ـم میـــ ـخندی ... !













از یـــــ ـه جایــــ ـی به بعـــد

دیگهـــ...نــــ ــه دست و پا میزنی...

نــــ ــه بال بال میزنی...نــــ ــه دل دل میکنی...

نـــ ـــه داد و بیداد میکنی...نــــــ ـه گریه میکنی...

نـــــ ـه مشتتو میکوبی به دیوار...نه...

از یـــــــــ ــه جایـــ ــی به بعــــد...فقط سکـــــــ ــوتـــــــ میکنی...














ســـــ ــــــخت اســـــت یکــــ ـــــرنگــــ مانـــدن در دنیاییـــ که مـ ــردمش...

برای پـــــ ـــررنــــگ شدن حاضـــــ ــــرند هـــــــ ـزار رنـــگ باشند...





نوشته شده در 92/02/06ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط میلاد| |

مستـــ از تو ...

مــے رقصــ ـمـ تا سرگیـــجــہ ...

تا تــ ـار شـ ــدטּ اتاقــــ ...

تا سیاهـ تر شدטּ چشمــمـ ...

تا نبینمـ ...

نبودنـ بــے دلیلتـ را ...





هوی

 

 

هر چه هستی، باش

 

 

 

                           با توام

!ای لنگر تسکین     

              ! ای تکانهای دل

!ای آرامش ساحل                          

                          با توام

                    !ای نور               

               !ای منشور                                   

         !ای تمام طیفهای آفتابی

               !ای کبود ارغوانی

        !ای بنفشابی                                

!با توام ای شور، ای دلشورۀ شیرین         

                                                    با توام                      

           !ای شادی غمگین              

                                           با توام             

          !ای غم

! غم مبهم         

                         !ای نمی دانم

                 !هر چه هستی باش

...اما کاش                          

        :نه جز اینم آرزویی نیست

                 !هر چه هستی باش

!اما باش.........



نوشته شده در 92/02/06ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط میلاد| |

Design By : Mihantheme